چند سالی هست که برای زندگی به استرالیا مهاجرت کرده ایم.
استرالیا کشور بسیار زیبایی است؛ با مردمانی بی ریا و صاف همچو آیینه که از دست یاری رساندن به دیگران مضایقه نمی کنند و بطرز باورنکردنی راستگو هستند. از نظر رفاه اجتماعی و درآمد سرانه اینجا یکی از بهترین کشورهای دنیاست و به برکت داشتن شریک تجاری خوبی مثل چین، بین کشورهای صنعتی جهان از زیربنای اقتصادی مستحکمی برخوردار است. از اینها گذشته استرالیا یکی از معدود کشورهای صنعتی دنیاست که بدلیل شیب تندی که روند توسعه اش طی می کند، برای متخصصین توسعه امور زیربنایی، فرصتهای شغلی کم نظیری فراهم می شود که ممکن است در کشورهای اروپایی یا امریکای شمالی نباشد.
خلاصه در این چند سالی که اینجا زندگی کرده ام، به شکر خدا هم از نظر حرفه ای و هم از نظر درآمد از وضعیتی به مراتب مطلوبتر از آنچه پیش از مهاجرتم پیش بینی می کردم برخوردار بوده ام. نه می توانم از بیکار شدنم بدلیل بحران جهانی مالی شکایتی کنم و نه از برخوردار نبودن از رفاه و احترام اجتماعی گله ای داشته باشم. همیشه از مزایایی برخوردار بوده ام که حتی از وجود آنها هم بی خبر بوده ام وهمیشه روال همه چیز بصورتی بهتر از آنچه فکرش را می کرده ام انجام شده؛ اگر گاهی به مشکلی هم برخورد کرده ام با صبوری و برخورد عاری از تنش و اضطراب مردمان این سرزمین براحتی شستن دست با آب حل شده است. اینجا مردم چنان صادق و زودباورند که گویی از جهان دیگری آمده و هرگز انسان شرور یا دروغگو به عمر خود ندیده اند. به حق که اگر شیخ اجل زنده بود اینجا را مدینه فاضله می خواند.
با همه این احوال، یک “چیزی” اینجا نیست که در ایران بود.
هنوز نمی دونم آن “چیز” چیه ولی مطمئنم که بقول اینجایی ها “something is missing”. نمی دونم غربته، دلتنگیه، نوستالژیه یا هیچکدوم اینها. نمی دونم دلم برای اون کوچه و خیابونهایی که توشون بزرگ شدم تنگ شده یا برای بوی دود کامیونهایی که پشت چراغ قرمز کنار ماشین تو ایستادن و به محض اینکه چراغ اونطرف نارنجی میشه پاشون رو می ذارن روی گاز… نمی دونم دلم برای همون استخرهایی تنگ شده که بعد از ظهرهای تابستون با بچه ها می رفتیم یا برای صف نان سنگک که گاهی اینقدر طولانی بود که مجبور می شدم یقه دو سه تا از دوستام رو بگیرم و با خودم ببرم تا توی صف “یکدونه ای” ها بایستیم و نفری یکدونه نون بگیریم و زود بزنیم به چاک تا خلق الله صداشون در نیاد… شاید هم دلم برای همونجایی تنگ شده که زندگی راحت فعلی ام رو مدیون زحمات معلم ها و استادهای دانشگاهاش هستم. همون معلمهایی که بخاطر عشقشون و با وجود حقوق بخور و نمیر آموزش و پرورش از موندن توی کلاس بعد از خوردن زنگ و جواب دادن به سئوالات دانش آموزانی مثل من هیچوقت دریغ نمی کردن؛ همونهایی که وقتی می فهمیدن به ریاضی و فیزیک علاقه دارم برام از خونه شون نمونه سئوال و مطالب اضافه می آوردن و بی هیچ چشمداشتی در اختیارم قرار می دادن. اما براستی این چرخه در حال متوقف شدن است. درسته؟ تقریباً تمام دوستای اهل درسی که توی مدرسه و دانشگاه داشتم یا از ایران خارج شدن و یا اینکه دنبال راهی برای خارج شدن هستن. چی داره به سر ایران میاد؟ پس کی می خواد سر این رشته رو بگیره و ادامه اش بده؟ مگه نه اینکه از قدیم گفتند :”دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما نیز بکاریم تا دیگران بخورند”؟
خلاصه نمی دونم این “چیز” چیه که اینقدر خلاء نبودنش رو اینجا احساس می کنم و هنوز نمی دونم که چیه. شاید هم همه احساس نکن و بستگی به روحیه آدمها داشته باشه. اینجا همه چیز از بهترین نوعش رو داره ولی نمی دونم چرا با اذعان به بهتر بودنش فکر می کنم نسخه ی من نیست. حتی آفتابش، سرسبزی هاش، رودخونه ها و دریاهاش هیچکدوم اونطوری که توی ایران بودن نیست. می دونم که بهتره، می دونم که دریای خزر دیگه الان پر از کثافت شده و جای شنا کردن نیست؛ می دونم که از سرسبزی های شمال دیگه خبری نیست و همه جا پر از ساخت و ساز شده و می دونم که هوای تهران جزو آلوده ترین ها در دنیاست و همه پرنده ها به جز کلاغ مجبور شدن اونجا رو ترک کنن. اما چیکار کنم؟ تقصیر من که نیست. یه “چیز” بزرگی اینجا کمه. به قول غزل که تشبیه می کنه “ما مثل ماهی هایی هستیم که توی آب کدر بزرگ شدیم و اگر ما رو توی آب زلال بیندازن می میریم”.
شده ام مثل مریضی که می ره دکتر و نمی دونه چطور حالش رو توصیف کنه و هر چی که دکتر می پرسه کجات درد می کنه، نمی تونه جوابش رو بده.
فقط می دونم که اینجا با همه ی قشنگی هاش، “خونه” ی من نیست. جای خیلی خوبیه و خوشا به احوال استرالیایی ها که اینجا دنیا اومدن. اما من که اینجا دنیا نیومدم؛ من که اینجا بزرگ نشدم؛ من که اینجا خاطره ای ندارم؛ من که توی خیلی چیزها مثل اینها فکر نمی کنم؛ من که از حرفهای اینها خنده ام نمی گیره و من که اصلاً قیافه ام شبیه اینها نیست. پس من اینجا چیکار می کنم؟ اینها نه از ارزشها و فرهنگی که من باهاش بزرگ شدم خبری دارن و نه اینکه چیزهایی که من بخش زیادی از عمرم رو صرف یادگرفتن اونها کردم بدردشون می خوره. نه از گلستان سعدی و مثنوی معنوی چیزی می دونن، نه از ماجرای عاشورا و سقیفه بنی ساعده خبری دارن و نه اینکه به فلسفه حیات و این چیزا کاری دارن. حالا کاری به خوب و بد یا راست و دروغشون ندارم، اما بابا بالاخره من بهترین سالهای عمرم رو گذاشتم و اینهمه چیز توی ایران یاد گرفته ام که شاید بدرد یک نفر توی همون آب و خاک بخوره. کی می خواد به بچه های اون مرز و بوم یاد بده که واسه حد گرفتن از روش هوپیتال استفاده کنن یا اینکه براشون از باب برزویه طبیب کلیله و دمنه و غزلهای حافظ بخونه؟ آخه مگه میشه اینهمه بی تفاوت بود؟ 18 سال توی اون مملکت مفت و مجانی درس خوندیم حالا اصلاً به رومون نیاریم؟
اصلاً چه اصراریه که اینهمه مشقت “متفاوت بودن” و غربت رو- از زبان متفاوت گرفته تا چهره و نژاد و مغایرتهای فرهنگی و هویتی و اخلاقی و … برای زندگی اینجا به جون بخریم؟ به چه قیمتی؟ مگه این چهار تا خونه و وسایل لوکس و ماشین آخرین مدل چقدر ارزش داره؟ اصلاً فکر کن توی یه جزیره حبست کنند و بگن که هرچی بخوای از بهترین نوع بهت می دیم. مگه میشه؟ حالا دوری از پدر و مادر ودوست و آشنا به کنار؛ مگه رفاه اقتصادی و اجتماعی چقدر ارزش داره که آدم اینهمه مشکلاتش رو بپذیره؟ کی گفته که برای بچه ها بهتره که خارج زندگی کنن؟ اینهمه آدمهای قدیمی مقیم خارج رو می بینیم که به ما میگن برگردین ایران چون بچه هاشون دچار بحران هویتی شده اند و از اعتماد بنفس کافی توی مدرسه و جامعه برخوردار نیستند و توی خانواده هم مشکلات تربیتی خودشون رو دارند. پس چرا چشم هامون رو روی اینها می بندیم؟ مگه خود ما توی ایران بزرگ نشدیم؟ حالا چند وقت از اونجا دور شدیم یادمون رفته و همه اش ناز و افاده می آییم؟ همچین از ایران بد می گیم که یکی که اونجا نبوده فکر می کنه مثلاً ما از ویتنام زمان جنگ اومدیم یا اینکه مردمش مثل قبایل بدوی آمازون نامتمدن هستن. بابا اینطوری هم نیست. اینهمه جمعیت جوون داره که درصد بالایی شون دانشگاه رفتن. همین جنبش سبز رو ببینین؛ معلومه که بالاخره مردم به یک بینش سیاسی رسیدن که می تونن با اون جمعیت توی خیابون کریم خان ساکت راهپیمایی کنن و جیک نزنن. همین که می تونن با اون زیرساختهای قراضه ی مخابرات می تونن اخبار رو از اینترنت بگیرن و پخش کنن یعنی باهوش هستن. کجا توی استرالیا یا امریکا و اروپا اینهمه جمعیت جوان و تحصیل کرده می بینید؟ قبول دارم که کلی مشکل فرهنگی داریم و هنوز کشور جهان سوم هستیم ولی بی انصافی هم خوب نیست.
خلاصه اینکه هنوز نمی دونم چی درسته و چیکار باید کرد، ولی می دونم که یه جای کار می لنگه و با فرار کردن از اون مملکت فقط صورت مسأله رو پاک کرده ایم؛ مشکلی حل نمیشه.