امیرنگاشت

نوامبر 13, 2009

باید به ایران برگردم؛ آنجا خانه ی من است.

دسته: سیاسی/اجتماعی — mathloverboy @ 1:38 ب.ظ

چند سالی هست که برای زندگی به استرالیا مهاجرت کرده ایم.

استرالیا کشور بسیار زیبایی است؛ با مردمانی بی ریا و صاف همچو آیینه که از دست یاری رساندن به دیگران مضایقه نمی کنند و بطرز باورنکردنی راستگو هستند. از نظر رفاه اجتماعی و درآمد سرانه اینجا یکی از بهترین کشورهای دنیاست و به برکت داشتن شریک تجاری خوبی مثل چین، بین کشورهای صنعتی جهان از زیربنای اقتصادی مستحکمی برخوردار است. از اینها گذشته استرالیا یکی از معدود کشورهای صنعتی دنیاست که بدلیل شیب تندی که روند توسعه اش طی می کند، برای متخصصین توسعه امور زیربنایی، فرصتهای شغلی کم نظیری فراهم می شود که ممکن است در کشورهای اروپایی یا امریکای شمالی نباشد.

خلاصه در این چند سالی که اینجا زندگی کرده ام، به شکر خدا هم از نظر حرفه ای و هم از نظر درآمد از وضعیتی به مراتب مطلوبتر از آنچه پیش از مهاجرتم پیش بینی می کردم برخوردار بوده ام. نه می توانم از بیکار شدنم بدلیل بحران جهانی مالی شکایتی کنم و نه از برخوردار نبودن از رفاه و احترام اجتماعی گله ای داشته باشم. همیشه از مزایایی برخوردار بوده ام که حتی از وجود آنها هم بی خبر بوده ام وهمیشه روال همه چیز بصورتی بهتر از آنچه فکرش را می کرده ام انجام شده؛ اگر گاهی به مشکلی هم برخورد کرده ام با صبوری و برخورد عاری از تنش و اضطراب مردمان این سرزمین براحتی شستن دست با آب حل شده است. اینجا مردم چنان صادق و زودباورند که گویی از جهان دیگری آمده و هرگز انسان شرور یا دروغگو به عمر خود ندیده اند. به حق که اگر شیخ اجل زنده بود اینجا را مدینه فاضله می خواند.

با همه این احوال، یک “چیزی” اینجا نیست که در ایران بود.

هنوز نمی دونم آن “چیز” چیه ولی مطمئنم که بقول اینجایی ها “something is missing”.  نمی دونم غربته، دلتنگیه، نوستالژیه یا هیچکدوم اینها. نمی دونم دلم برای اون کوچه و خیابونهایی که توشون بزرگ شدم تنگ شده یا برای بوی دود کامیونهایی که پشت چراغ قرمز کنار ماشین تو ایستادن و به محض اینکه چراغ اونطرف نارنجی میشه پاشون رو می ذارن روی گاز… نمی دونم دلم برای همون استخرهایی تنگ شده که بعد از ظهرهای تابستون با بچه ها می رفتیم  یا برای صف نان سنگک که گاهی اینقدر طولانی بود که مجبور می شدم یقه دو سه تا از دوستام رو بگیرم و با خودم ببرم تا توی صف “یکدونه ای” ها بایستیم و نفری یکدونه نون بگیریم و زود بزنیم به چاک تا خلق الله صداشون در نیاد… شاید هم دلم برای همونجایی تنگ شده که زندگی راحت فعلی ام رو مدیون زحمات معلم ها و استادهای دانشگاهاش هستم. همون معلمهایی که بخاطر عشقشون و با وجود حقوق بخور و نمیر آموزش و پرورش از موندن توی کلاس بعد از خوردن زنگ و جواب دادن به سئوالات دانش آموزانی مثل من هیچوقت دریغ نمی کردن؛ همونهایی که وقتی می فهمیدن به ریاضی و فیزیک علاقه دارم برام از خونه شون نمونه سئوال و مطالب اضافه می آوردن و بی هیچ چشمداشتی در اختیارم قرار می دادن. اما براستی این چرخه در حال متوقف شدن است. درسته؟ تقریباً تمام دوستای اهل درسی که توی مدرسه و دانشگاه داشتم یا از ایران خارج شدن و یا اینکه دنبال راهی برای خارج شدن هستن. چی داره به سر ایران میاد؟ پس کی می خواد سر این رشته رو بگیره و ادامه اش بده؟ مگه نه اینکه از قدیم گفتند :”دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما نیز بکاریم تا دیگران بخورند”؟

خلاصه نمی دونم این “چیز” چیه که اینقدر خلاء نبودنش رو اینجا احساس می کنم و هنوز نمی دونم که چیه. شاید هم همه احساس نکن و بستگی به روحیه آدمها داشته باشه. اینجا همه چیز از بهترین نوعش رو داره ولی نمی دونم چرا با اذعان به بهتر بودنش فکر می کنم نسخه ی من نیست. حتی آفتابش، سرسبزی هاش، رودخونه ها و دریاهاش هیچکدوم اونطوری که توی ایران بودن نیست. می دونم که بهتره، می دونم که دریای خزر دیگه الان پر از کثافت شده و جای شنا کردن نیست؛ می دونم که از سرسبزی های شمال دیگه خبری نیست و همه جا پر از ساخت و ساز شده و می دونم که هوای تهران جزو آلوده ترین ها در دنیاست و همه پرنده ها به جز کلاغ مجبور شدن اونجا رو ترک کنن. اما چیکار کنم؟ تقصیر من که نیست. یه “چیز” بزرگی اینجا کمه. به قول غزل که تشبیه می کنه “ما مثل ماهی هایی هستیم که توی آب کدر بزرگ شدیم و اگر ما رو توی آب زلال بیندازن می میریم”.

شده ام مثل مریضی که می ره دکتر و نمی دونه چطور حالش رو توصیف کنه و هر چی که دکتر می پرسه کجات درد می کنه، نمی تونه جوابش رو بده.

فقط می دونم که اینجا با همه ی قشنگی هاش، “خونه” ی من نیست. جای خیلی خوبیه و خوشا به احوال استرالیایی ها که اینجا دنیا اومدن. اما من که اینجا دنیا نیومدم؛ من که اینجا بزرگ نشدم؛ من که اینجا خاطره ای ندارم؛ من که توی خیلی چیزها مثل اینها فکر نمی کنم؛ من که از حرفهای اینها خنده ام نمی گیره و من که اصلاً قیافه ام شبیه اینها نیست. پس من اینجا چیکار می کنم؟ اینها نه از ارزشها و فرهنگی که من باهاش بزرگ شدم خبری دارن و نه اینکه چیزهایی که من بخش زیادی از عمرم رو صرف یادگرفتن اونها کردم بدردشون می خوره. نه از گلستان سعدی و مثنوی معنوی چیزی می دونن، نه از ماجرای عاشورا و سقیفه بنی ساعده خبری دارن و نه اینکه به فلسفه حیات و این چیزا کاری دارن. حالا کاری به خوب و بد یا راست و دروغشون ندارم، اما بابا بالاخره من بهترین سالهای عمرم رو گذاشتم و اینهمه چیز توی ایران یاد گرفته ام که شاید بدرد یک نفر توی همون آب و خاک بخوره. کی می خواد به بچه های اون مرز و بوم یاد بده که واسه حد گرفتن از روش هوپیتال استفاده کنن یا اینکه براشون از باب برزویه طبیب  کلیله و دمنه و غزلهای حافظ بخونه؟ آخه مگه میشه اینهمه بی تفاوت بود؟ 18 سال توی اون مملکت مفت و مجانی درس خوندیم حالا اصلاً به رومون نیاریم؟

اصلاً چه اصراریه که اینهمه مشقت “متفاوت بودن” و غربت  رو- از زبان متفاوت گرفته تا چهره و نژاد و مغایرتهای فرهنگی و هویتی و اخلاقی و … برای زندگی اینجا به جون بخریم؟ به چه قیمتی؟ مگه این چهار تا خونه و وسایل لوکس و ماشین آخرین مدل چقدر ارزش داره؟ اصلاً فکر کن توی یه جزیره حبست کنند و بگن که هرچی بخوای از بهترین نوع بهت می دیم. مگه میشه؟ حالا دوری از پدر و مادر ودوست و آشنا به کنار؛ مگه رفاه اقتصادی و اجتماعی چقدر ارزش داره که آدم اینهمه مشکلاتش رو بپذیره؟ کی گفته که برای بچه ها بهتره که خارج زندگی کنن؟ اینهمه آدمهای قدیمی مقیم خارج رو می بینیم که به ما میگن برگردین ایران چون بچه هاشون دچار بحران هویتی شده اند و از اعتماد بنفس کافی توی مدرسه و جامعه برخوردار نیستند و توی خانواده هم مشکلات تربیتی خودشون رو دارند.  پس چرا چشم هامون رو روی اینها می بندیم؟ مگه خود ما توی ایران بزرگ نشدیم؟ حالا چند وقت از اونجا دور شدیم یادمون رفته و همه اش ناز و افاده می آییم؟ همچین از ایران بد می گیم که یکی که اونجا نبوده فکر می کنه مثلاً ما از ویتنام زمان جنگ اومدیم یا اینکه مردمش مثل قبایل بدوی آمازون نامتمدن هستن. بابا اینطوری هم نیست. اینهمه جمعیت جوون داره که درصد بالایی شون دانشگاه رفتن. همین جنبش سبز رو ببینین؛ معلومه که بالاخره مردم به یک بینش سیاسی رسیدن که می تونن با اون جمعیت توی خیابون کریم خان ساکت راهپیمایی کنن و جیک نزنن. همین که می تونن با اون زیرساختهای قراضه ی مخابرات می تونن اخبار رو از اینترنت بگیرن و پخش کنن یعنی باهوش هستن. کجا توی استرالیا یا امریکا و اروپا اینهمه جمعیت جوان و تحصیل کرده می بینید؟ قبول دارم که کلی مشکل فرهنگی داریم و هنوز کشور جهان سوم هستیم ولی بی انصافی هم خوب نیست.

خلاصه اینکه هنوز نمی دونم چی درسته و چیکار باید کرد، ولی می دونم که یه جای کار می لنگه و با فرار کردن از اون مملکت فقط صورت مسأله رو پاک کرده ایم؛ مشکلی حل نمیشه.

نوامبر 10, 2009

ساختار واحد تصمیم گیری در ایران

دسته: سیاسی/اجتماعی — mathloverboy @ 6:42 ب.ظ

عدم پذیرش پیشنهاد اخیر آزانس بین المللی انرژی هسته ای که در وین تسلیم  جمهوری اسلامی ایران شد موجب سردرگمی بسیاری شد؛ بخصوص اینکه  این بسته  یکی از سخاوتمندانه ترین پیشنهاداتی است که تاکنون از غرب به ایران پیشنهاد شده است.

تحلیل اخیر نیویرک تایمز واکنش منفی ایران به این بسته پیشنهادی را حاکی از شکاف سیاسی رژیم حاکم بر ایران وعدم توانایی تصمیم گیری در خصوص مسأله ای با این ابعاد می داند.  با این وجود، با نگاهی به بدنه تصمیم گیرنده برنامه هسته ای ایران متوجه عدم دقت این نتیجه گیری خواهیم شد.

از نظر سلسله مراتب تصمیم گیری در ایران،  تصمیم نهایی در مورد تمامی مسائل و مشکلات مربوط به برنامه هسته ای توسط رهبر صورت می گیرد. یک رده پائین تر، دو بدنه دیگر هستند که مسؤولیت تأمین مشاوره سیاسی برای رهبر را برعهده دارند. در انتهای سلسله مراتب مجلس قرار دارد و در یک مرتبه بالاتر از مجلس (و دقیقاً یک رده پایین تر از آیت الله خامنه ای) شورای عالی امنیت ملی قرار دارد. این شورای 19 نفره مرکب از حداقل پنج وزیر، رؤسای ستاد مشترک ارتش و سپاه، رئیس سازمان انرژی اتمی و شخص رئیس جمهور می باشد.

درصورتیکه موضوع مورد بحث این شورا برنامه انرژی هسته ای باشد، هیچکس در این شورا حق وتو نخواهد داشت و تتها وظیفه این شورا ارائه سیاست های پیشنهادی به رهبر است؛ در نهایت رد یا قبول این پیشنهادات تماماً به شخص رهبر بستگی دارد.

اگر از مجلس شروع کنیم، می بینیم که هیچکدام از اعضای آن به نفع بسته پیشنهادی وین صحبت نکرده اند. در واقع، علاءالدین بروجردی رئیس کمیته سیاست خارجی و امنیت ملی مجلس ضمن رد بسته پیشنهادی صراحتاً مخالفت خود را با ارسال اورانیوم با درجه خلوص پایین به خارج بیان می کند. علی لاریجانی رئیس مجلس نیز غرب را به فریب ایران در خصوص بسته پیشنهادی متهم می کند.

یک رده بالاتر در شورای عالی امنیت ملی نیز هیچ حمایتی از بسته پیشنهادی از اعضاء (شامل رئیس جمهور) به چشم نمی خورد. بسیاری معتقدند که در سخنرانی 7 آبان وی در مشهد موافقت ضمنی خود را با محتویات پیش نویس بسته پیشنهادی وین ابراز کرد؛ در حالیکه این برداشت صحت ندارد. اگرچه وی نسبت به همکاری با غرب در خصوص مسأله هسته ای ابراز تمایل نشان داد، این امر را مشروط به بازپس دهی اموال ایران توسط شرکتهای غربی دانست که پیش از انقلاب ایران از این کشور مبالغی دریافت کرده بودند و پس از انقلاب از پس دادن آن سرباز زدند. این اظهار وی در حقیقت توافقنامه وین را بی ارژش میکند چرا که در آن اشاره ای به این موضوع نشده است.

از این گذشته، این بسته پیشنهادی از دیدگاه آیت الله خامنه ای بعنوان قدرتمنترین فرد ایران و کسی که حرف آخر را در مورد برنامه هسته ای این کشور می زند، جذابیتی ندارد. لذا هیچ نشانه ای مبنی بر مصالحه در خصوص این توافقنامه وجود نداشته است. وی در سخنرانی اخیرش اظهارات آشتی جویانه اوباما را مورد حمله قرار داده و به ایرانیان هشدار می دهد که مراقب لبخند و تزویر پشت نقاب امریکا باشند.

به احتمال قوی، افرادی نظیر علی اصغر سلطانیه (نماینده ایران در آژانس بین المللی انرژی هسته ای) هستند که موافق پذیرفتن این بسته پیشنهادی باشند، اما تعداد آنها اندک تر از آنست که بتوانند یک جبهه مخالف قوی در برابر رهبر و سیاسیون عاجز از تصمیم گیری در خصوص مسأله ای با این ابعاد تشکیل دهند.

دلیل مهم دیگری نیز برای این موضوع وجود دارد: آیت الله خامنه ای با این انگیزه اجازه تقلب در انتخابات خردادماه جاری به نفع احمدی نژاد را داد که از بالاآمدن افرادی که ممکن بود مخالف سیاستهای هسته ای وی باشند ممانعت بعمل آورد. او از این بیم داشت که در برابر چهره قوی و با پشتوانه ای همچون اوباما بعنوان رئیس جمهور امریکا این صداهای منفرد بالاخص اصلاح طلب از داخل ایران چهره غیر متحدی از ایران در خصوص موضوع مهم هسته ای نشان دهد و در نتیجه موضغ غرب تقویت شود.

او با تقویت متحدان خود در واقغ در صدد تقویت موضع خود بوده تا بتواند تصمیم گیری های مهم را بدون مزاحمت بانجام برساند.

اگر حتی فرض کینم که رژیم با این وجود هنوز از تصمیم گیری در خصوص قبول یا رد بسته پیشنهادی ناتوان است، باید بیش از پیش نگران باشیم. چرا که چنین نظامی برای دارا بودن و کنترل بمب هسته ای به هیچ وجه قابل اعتماد نخواهد بود و تصمیم گیری بر سر مسائل حساس تر آتی نظیر برنامه غنی سازی نیز با مشکل مواجه خواهد شد.

با این حال، این امر برای پرزیدنت اوباما هم به خوب و هم  بد محسوب می شود: بد اینکه علی خامنه ای هنوز در صدد پیشبرد بخش نظامی برنامه هسته ای خود است: گزارش اخیر گاردین حاکی از آنست که دانشمندان ایرانی طراحی موفقیت آمیز یک کلاهک هسته ای را به پایان رسانده اند. خوب اینکه علیرغم همه اختلافات، هنوز زنجیره روشنی از تصمیم گیری در خصوص برنامه هسته ای ایران وجود دارد که علی خامنه ای در رأس آن قرار دارد و تا به امروز نظر وی به چالش کشیده نشده است.

واشینگتون با مردی طرف است که کنترل موضوع حساس هسته ای را بطور  بلامنازع در اختیار دارد.

منبع:

http://www.guardian.co.uk/commentisfree/2009/nov/09/iran-nuclear-supreme-leader

نوامبر 6, 2009

تصمیمی دشوار برای اوباما

دسته: سیاسی/اجتماعی — mathloverboy @ 2:26 ب.ظ

روز چهارشنبه ایران بار دیگر شاهد موج جدیدی از تظاهرات ضد دولتی بود؛ این تظاهرات با دیگر راهپیمایی هایی که پس از انتخابات 22 خرداد برگزار شد تفاوت عمده ای داشت و آن تمرکز شعارها بر اوباما، بجای آیت الله خامنه ای بود. هزاران نفر از جمعیت جوان در شهرهای مختلف  از فرصت سی امین سالگرد اشغال سفارت امریکا استفاده کرده و جنبش سبز خود را زنده نگه داشتند (بسیار ی از تظاهرکنندگان توسط پلیس-که ظاهراً میلی به کشتن آنان در ملاء عام نداشت- مورد اصابت توپ های رنگ قرار گرفتند).  اما در پدیده جدیدی تظاهرکنندگان آقای اوباما را می خواندند که : “یا با آنها باش و یا با ما”!

از قضا کلمه “اوباما” نیز در زبان فارسی به معنی “او با ماست” می باشد؛ اگرچه در جهان واقعی این موضوع دور از واقعیت است.

آقای اوباما تاکنون در همسویی آشکار با نیروهای خواهان دمکراسی در ایران محتاط بوده، تا آنجا که حتی بودجه بسیاری از گروههای مدافع حقوق بشر در ایران را قطع کرده است. هرگونه ابراز حمایت وی از اصلاح طلبان کافیست تا مشت آهنین جمهوری اسلامی آنها را بعنوان مزدوران امریکا متهم کند.

اما دفاع از این موضع اوباما رفته رفته مشکل تر می شود چرا که وی در استراتژی برخورد با ایران در خصوص برنامه هسته ای این کشور نیز به بن بست رسیده است: ایران همچنان از پذیرفتن پیشنهادات غرب برای پایان دادن به برنامه غنی سازی اورانیوم طفره می رود و در عین حال اوباما تأکید می کند که ایران فقط تا پایان سال جاری برای قبول این پیشنهادات فرصت دارد.

در حقیقت غرب دو هدف عمده را در ایران دنبال می کند: بازداشتن ایران از دستیابی به سلاح هسته ای و پیشبرد دمکراسی در این کشور که تاکنون هدف اول از اهمیت بیشتری برخوردار بوده است. اما همچنان که قدرت حرکات جناح مخالف دولت با سازماندهی حرکات اعتراض آمیز و ایجاد شکاف بین رهبران سیاسی افزایش می یابد، فرصت وسوسه انگیزی برای امریکا فراهم می شود که در اولویت های دیپلماتیک خود تجدیدنظر کند.

چند تن از رهبران اپوزیسیون تاکنون تلویحاً اظهار کرده اند که “ایران دمکرات دستیابی به سلاح اتمی را پیگیری نخواهد کرد” و “حتی اگر ایران دارای دمکراسی به چنین سلاحهایی دست یابد هرگز به منزله تهدید ملتهای دیگر نخواهد بود”. با  وجود اینکه صحت چنین اظهاراتی هنوز بسیار دور از ذهن است حداقل موجب بارقه ای از امید است که بتوان به توافقاتی در خصوص پایان بخشیدن به برنامه ساخت سلاح اتمی ایران دست یافت. اگرچه با توجه به سابقه کارهای مخفیانه ایران و تمایل به این پا آن پا کردن این کشور در مذاکرات هسته ای، وجود چنین توافقاتی بازهم بدین معنی نیست که ایران به آنها پایبند می ماند.

از این گذشته، احمدی نژاد که مشروعیت ریاست جمهوریش پس از وقایع انتخابات پرسش برانگیز اخیر بشدت خدشه دار شده، با وقت کشی و ادامه دادن به مذاکره با غرب، موقعیت سیاسی خود رادر جنگ قدرت ایران تحکیم  می کند: او راه خود را برای برخورد خشونت آمیز با معترضین باز نگهداشته است و در عین حال  هر زمان که اقتضا می کند با وانمود کردن به همکاری با غرب در خصوص برنامه هسته ای ، غرب را از محکوم کردن اقدامات خشونت آمیز خود باز می دارد. این روند می تواند بسادگی برای مدتی بسیار طولانی استمرار پیدا کند؛ مگر اینکه اوباما اولویت های خود را تغییر داده و اهمیت بیشتر را برای حقوق بشر و دمکراسی قائل شود.

70% جمعیت ایران زیر 30 سال سن دارند. بسیاری از آنها  بجای اصرار بر انقلاب 1357 خواهان برقراری قوانین مدنی جهان غرب در کشورشان هستند. هرچه تعداد حرکات اعتراض آمیز ایران بیشتر می شود، سیمای دیکتاتور رژیم حاکم عیان تر می شود و هر روز نیروهای امنیتی رژیم به نیروهای پلیس مخفی شاه “ساواک” شباهت بیشتری پیدا می کنند.

پیش از راهپیمایی روز چهارشنبه اوباما گفته بود: ” دنیا می رود که شاهد صدای رسا تر مردم (ایران) برای برقراری عدالت  باشد”. این اظهار بصورت تلویحی کنایه از تصدیق وجود نیرویی قدرتمند در ایران داشت.

بعد از دیدن ابعاد اعتراصات روز چهارشنبه و ادامه بی اعتنایی رژیم به مذاکرات و قطعنامه ها، کی زمان پاسخ اوباما به ندای مردم آزادیخواه ایران فرا خواهد رسید؟

منبع:

http://www.csmonitor.com/2009/1105/p08s01-comv.html

اکتبر 30, 2009

چرا علم مهم است؟

دسته: علمی — mathloverboy @ 4:25 ب.ظ

بر اساس آنچه از دوران نوجوانی و جوانی بخاطر دارم، همیشه علم برایم یک موضوع هیجان انگیز بوده است؛ درست مثل یک جعبه کوچک جادویی یا تخم مرغ شانسی که هر بار آن را باز می کنید یک چیز جدید برای شما دارد. در سنین دبستان وقتی کتابهای علمی مصور کودکان را ورق می زدم و تصاویر و توضیحات آنها را مطالعه می کردم از اینکه اینهمه شگفتی در جهان بیرون وجود دارد حیرت زده می شدم. بدون اغراق می توانم بگویم لذت وصف ناشدنی  امانت گرفتن یک کتاب علمی ساده از کتابخانه یا خریدن آن از کتابفروشی برای من به هیچ وجه قابل مقایسه با هیچکدام از سرگرمی های دیگر محیط بیرون نبود. برای همین هم همیشه همه پول جیبی هایم را صرف خریدن کتاب می کردم و طی مدت تعطیلات تابستانی مدارس بجای رفتن به استخر یا فوتبال بازی کردن دوست داشتم توی اتاقم به بالشی تکیه داده و یک کتاب از سری کتابهای “به من بگو چرا” یا دائره المعارف مصور نوجوانان را ورق بزنم. موضوعش هم خیلی برام مهم نبود؛ گاهی سرگذشت ماژلان دریانورد پرتغالی را می خواندم که با چه شهامتی برای اولین بار و با آن امکانات محدود عرض اقیانوس آرام را طی کرد تا از سمت غرب راهی به مجمع الجزایر اندونزی پیدا کند و گاهی شگفتیهای جهان هستی از ذرات کوچک هسته اتم گرفته  تا بدن انسان و حیوانات و از همه تأثیرگذارتر شگفتیهای ماورای جو زمین تا اعماق فضا.

بعد که به دبیرستان رفتم و با مفاهیم  پایه علوم فیزیک و شیمی  آشنا شدم بیشتر از مطالعه این دسته کتابهای ساده علمی و مقالات مجله ها شگفت زده می شدم؛ چون تازه می فهمیدم مثلاً اینکه نزدیکترین کهکشان به کره خاکی ما کهکشان امراة المسلسله (Andromeda) با بیش از دو میلیون سال نوری فاصله است یعنی چه. هرچقدر بیشتر فکر می کردم کمتر می توانستم این فاصله وحشتناک را در ذهنم تصور کنم و تازه این نزدیکترین آنها بود. بعدها که فهمیدم  هیچ راهی برای ما وجود ندارد که بتوانیم وضعیت “فعلی”  آنهمه ستاره های آسمان را ببینیم دچار حیرت می شدم. یعنی مثلاً این ستاره قطبی (در آسمان نیمکره جنوبی فعلاً از دیدن آن محروم هستیم!) که امشب در آسمان می بینیم ستاره قطبی 430 سال پیش است و ممکن است این ستاره اکنون دیگر وجود خارجی نداشته باشد، درحالیکه هنوز ما آن را می بینیم.

هنوز هم وقتی که به مفاهیمی مثل نسبیت (خاص و عام) و یا موضوع انبساط جهان فکر می کنم، اینطور بنظرم می آید که اینقدر این موضاعات جالب و با اهمیت هستند که هرکس زندگی اش را صرف چیزی غیر از کشف و سردر آوردن از این شگفتی های کند، یقیناً عمر خود را تلف کرده.

با این وجود، اکثر قریب به اتفاق آدمهای دانشگاه رفته ای که می شناسم صرفاً  بخاطر پیدا کردن فرصتهای شغلی بهتر و موقعیت اجتماعی ممتازتر دنبال این کار رفته اند و وقتیکه به هدف خود (زندگی مرفه تر) نائل شدند دیگر انگیزه ای برای مطالعه و ادامه دادن روحیه کنکاشگر  دوران دانشجویی را ندارند. حتی بسیاری از آنها تعجب می کنند که می بینند افرادی مثل من هنوز چقدر با هیجان از این واقعیت ها و شگفتیها صحبت می کنند. پاسخی که در اکثر مواقع از دوستانم می شنوم حاکی از این است که آنها در شگفتند از اینکه چگونه یک نفر در حالی که می تواند به سادگی از موهبات زندگی مرفه و پرداختن به سرگرمی و تفریحات متنوعی که این روزها از همه طرف برای ما تبلیغ می شوند لذت ببرد ترجیح می دهد دوباره خود را به مشقت انداخته و درس بخواند!

اما واقعیت این است که بنظر من هر وقتی که صرف چیزی بجز پرداختن به این شگفتیها شود، بی شک به هدر دادن بخشی از فرصت بسیار محدودی است که ما برای کشف و بررسی این واقعیتها داریم. این درست مثل این می است که برای تعطیلات به یک منطقه زیبا و با مناظر دیدنی سفر کنیم، اما جذابیت ها و زیبایی هتل چنان ما را مجذوب کند که اصلاً در مدت تعطیلات از هتل بیرون نرویم و همه وقت خود را داخل اتاق با تلویزیون و میز سلف سرویس و جکوزی سپری کنیم.

از این گذشته ما بخش عمده ای از رفاه امروزی خود را مرهون زحمات کسانی هستیم که  وقت و انرژی خود را صرف کشف قوانین طبیعت و مهار آنها برای خدمت رسانی و رفاه بشر کرده اند؛ حال چگونه می توان نسبت به این موضوع بی تفاوت بود و حتی از کوچکترین سعی در پرداختن سهم خود به علم اجتناب کرد؟ آیا این منصفانه است؟ اگر همه انسانها اینگونه فکر می کردند ما هنوز در غارهایمان به شکار ماموت ها فکر می کردیم و کودکانمان از بیماری آبله می مردند.

فکر می کنم با این توضیحات، جوابم به این سؤال که “چرا علم مهم است” بدین ترتیب خلاصه می شود:

“چون فقط با علم می توانم  شگفتیهای جهان هستی و نظم حاکم بر آنها، که خود نیز بخشی از آنم، را درک کنم و در گسترش علم و حفظ یکپارچگی و  زیبایی شگفتیهای هستی کوشا باشم.”

اکتبر 29, 2009

تولدت مبارک آقای احمدی نژاد

دسته: سیاسی/اجتماعی — mathloverboy @ 5:00 ق.ظ

این نامه را به مناسبت پنجاه و سومین سالروز تولد برایت می نویسم. راه درازی را از سال 1956 بهمراه خانواده ات از زادگاهت روستای ارادان به شهر تهران طی کرده ای. آنروزها تنها یک سال داشتی و خانواده ات مانند بسیاری دیگر به امید و با آرزوی موفقیت فرزندانشان از آن روستای کوچک و بستگان خود بریده و به پایتخت مهاجرت کردند. آنها خود را از خانواده و نعمت نزدیک بودن به آنها را محروم کردند و به شهر جدید و غریبی مهاجرت کردند تا شاید فرزندانشان فرصتهای بهتری برایشان فراهم شود. جهش ناگهانی تو در سیاست ظرف چهار سال گذشته بی شک موجب افتخار مادرت سیده خانم و پدر درگذشته ات احمد احمدی نژاد بوده است. با این حال این موفقیت به بهای سفید شدن موهایت می نماید. حرکات عصبی شانه هایت ملموس تر و آشکارتر شده اند و جالب اینجاست که این حرکات وقتیکه برای اجتماعات بزرگ سخنرانی می کنی مشهودتر است و این برای کسی که سعی دارد خود را آرام و با اعتماد بنفس نشان دهد اصلاً خوب نیست. بنظر می رسد که اینروزها سعی داری نشان سیاه روی پیشانی ات را با ریختن موهایت روی آن پنهان کنی؛ همان نشان سیاه ساختگی که برخی با فشردن پیشانی شان بر مهر بهنگام نماز سعی در حک کردن آن را دارند تا خود را مذهبی تر جلوه دهند. قبل از اینکه رئیس جمهور شوی عادت داشتی همه جا با این نشان پز بدهی. خیلی از همکارانت، مثل مذاکره کننده هسته ای ( و دوست صمیمی ات) سعید جلیلی هنوز به آن افتخار می کنند. نکند الان از ابراز آن خجالت می کشی؟ آقای رئیس جمهور عزیز، هنگامی که با خانواده ات این روز را جشن می گیری و احتمالاً در حال خوردن غذای مورد علاقه ات قورمه سبزی هستی نگاهی به اطراف خودت بینداز و ببین چقدر این تولدت با تولدهای پیشینت متفاوت است؟ طی 12 ماه گذشته تو به یکی از حقیرترین رئیس جمهورهایی که ایران تاکنون داشته تبدیل شده ای. فقط برای یک لحظه فکر کن: کدام رئیس جمهور دیگری صدها هزار نفر را یه نشانه اعتراض به خیابان کشانده است؟ و کدام رئیس جمهور دیگری تا این حد به اقتصاد لطمه زده و مردم را فقیر تر کرده است؟ امسال در یکی از مصاحبه های انتخاباتی ات گفتی که رئیس جمهور باید کارشناس باشد او باید قادر باشد که به تنهایی تصمیم بگیرد چه چیزی به صلاح کشور است. آقای رئیس جمهور، یقین دارم اکنون دیگر فکر نمی کنی که در همه زمینه ها متخصص هستی. اگرچه از درجه دانشگاهی بالاتری نسبت به بسیاری از رؤسای جمهور پیشین برخورداری، رفتاری که از عقده خود بزرگ بینی ات نشأت می گیرد کشور را به سمت سقوط پیش می برد و سخنرانی های بی ملاحظه و غریبت اعتبار چندین هزار ساله ایرانیان را لکه دار می کند؛ درحالیکه با وقاحت تمام این مردم را مردمی صبور می خوانی.

واضح است که عاشق دوربین هستی؛یکی از طرفدارانت یکبار گفته بود که تو جرج کلونی مسلمان هستی. فیلمبرداران هم ظاهراً به تعقیب تو و شنیدن حرفهای تو علاقه دارند. اما دقت کن: این به این معنی نیست که هرچه می گویی درست یا سازنده است. مخصوصاً وقتی که موضوع به اسلام مربوط می شود. دوران ریاست جمهوری تو منجر به پیدایش بزرگترین شکاف بین حلقه های سیاست در تهران با مراجع تقلید قم شد. بنظر می رسد فراموش کرده ای که ایدئولوژی انقلاب ایران از مراجع قم نشأت گرفت و با این وجود تو چنان شکافی بین این دو ایجاد کرده ای که آیت الله العظمی منتظری از تو درباره نسخه خودت از اسلام می پرسد و تو همچنان به استفاده از ابزار اسلام برای سرکوب و اختناق بهره می جویی .

آقای رئیس جمهور، ما همه باید از تاریخ درس بگیریم.
نه خیلی پیشتر از امروز، شاه ایران هم فکر می کرد صلاح رژیم و ایران را میداند. او چشمها و گوشهایش را در برابر صدها هزار تظاهر کننده که خواستار تغییر سیاسی در ایران بودند می بست. او معضلات فقرا را نمی دید چون فکر می کرد فقط اوست که می داند چه به صلاح اقتصاد کشور است. او در پیله ای که به دور خود تنیده بود زندگی می کرد و حتی از قیمت یک کیلو گوجه فرنگی خبر نداشت. ارتش تنها پشتوانه او بود.

آقای رئیس جمهور، شما دارید همان مسیری را می روید که او طی کرد.

امروز ایران کشور متفاوتی است و اقتصاد آن علیرغم برخوردار بودن از منابع سرشار طبیعی در خاور میانه از همه بدتر است. گذرنامه ایرانی از نطر بی اعتبار بودن در جهان مقام چهارم را دارد و حتی لبنان که هرساله میلیونها دلار از ایران روانه آنجا می کنید از ایرانیان تقاضای ویزا می کند.

با همه اینها، ایران یک چیز دارد که همه دنیا باید به آن غبطه بخورند و آن جمعیت جوان آن است؛ بسیاری از جوانان ایرانی در علوم و ریاضیات از همتایان غربی خود پیشی می گیرند. متأسفانه تو خیلی از آنها را به گوشه زندانهایت انداخته ای و بسیاری دیگر را به قتل رسانده ای چون فقط خواستار بازشماری آرای انتخابات بوده اند
اما بدان که هم اکنون در یک گوشه از ایران و در یکی از کلاسهای درس، رهبر آینده ایران نشسته است. او در کتاب تاریخ خود خوانده است که چگونه پادشاهان نالایق سلسله قاجاریه سرمایه های مملکتش را به باد داده و یا به روسها و انگلیسی ها بخشیده اند؛ او به حرفهایی که پدرش درباره شاه می زند گوش کرده و حالا هم نظاره گر عملکرد تو در این کشور است.
خواسته قلبی او، همانند خواسته قلبی میلیونها جوان ایرانی دیگر چیزی کاملاً متفاوت برای ایران است: دمکراسی حقیقی که در آن تمام احزاب سیاسی چه سلطنت طلب، چه کمونیست، چه مجاهدین خلق و چه اسلام خواهان، حضور داشته باشند؛ چرا که همین ها بودند که سی سال پیش از این خیابانها را به تصرف خود در آوردند. آرزوی این جوانان انتخاباتی است که در آن مردم تصمیم بگیرند، نه رهبر مملکت. آنها کشوری می خواهند که در آن ایرانیان به صرف داشتن نقطه نظر مخالف حکومت شکنجه یا کشته نشوند .آقای رئیس جمهور، ممکن است هم اکنون که این نامه را می نویسم در مسیر رسیدن به این روز باشیم. مردم ایران قدرتمندترین سرمایه آن هستند. بی اعتنایی و آزار آنها کاری بس مخاطره آمیز است. تولدتان مبارک.

منبع:

http://www.guardian.co.uk/commentisfree/2009/oct/27/mahmoud-ahmadinejad-birthday-iran

وبلاگ روی وردپرس.کام.